خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





منِ ماما

    زمانش بود 

    بچه ها یکی یکی آمدند و «طلایی» یکی از آن ریزه میزه ها بود

    پدرش بالاجبار از آن ها دور افتاده بود

    مادر و پدر ناتنی اش که مردند ...

    انگار سرپرستی اش را کاملا به من سپردند؛

    دلم که مرد ... 

    همه ی خانه ، اتاقم مرد ...

    آینه که قهر کرد، خنده ها خشکیدند

    حتی چادر گوشه ی اتاق دیگر جانی نداشت

    گلدون بی آب شد و 

    طلایی تا مرز مرگ پیش رفت

    ماهی گوپیِ من ...

    چه با ذوق مادرت را خریدم و او تو را بار دار بود

    مامایش شدم و به پاس دلمردگی های من، بی احساس بودن رفتار من خواهران و برادرانت از تو جدا شدند؛ شاید در همین ذهن سه ثانیه ای به جای ماندن در قفس تُنگ، بخواهی با ماهی های هم 

    جنست خوش باشی ... ازدواج کنی و سروسامان بگیری ...

    ببخش اگر تو را بازیچه ی احساساتم کردم ، میخواستم مایه ی امیدم باشی و ...



    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    منِ ماما

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر